دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹
پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹
پنجشنبه 13 خرداد 1389
پریروز ماشینو بردم که معاینه فنیش رو تمدید کنم ولی طبق روال این چند وقته که همه چیمون خرابه، برای ماشین هم نوشتن دود آبی میده!!!...با پرس و جو مشخص شد که مشکل از روغن و موتوره و دیروز ماشین رو بردم تعمیرگاه که تعمیرکار محترم هم منو دعوا کرد که: "آخه آدم ماشینو اینجوری میبره معاینه!!!؟؟؟...ماشین روغن خالی میکنه، تکونش نده!!!..." در نتیجه برای دو هفته ی آتی بی ماشین هستیم!!!:دی...
امروز هم داشتم میرفتم دانشگاه با اتوبوس (بلیط اتوبوس واسه همین مواقع تو کیفمه!!!:دی...) که بجز اینکه مسیر نیم ساعته رو یک ساعته رفتم، نکته ای برای چندمین بار جلب توجه کرد این بود که راننده های اتوبوس پشت فرمون خیلی راحت چایی میخورن ولی راننده های سواری ها رو بعضا برای جویدن آدامس هم جریمه میکنن!!!...زمان بندی اتوبوس ها هم که عالیه، وقتی بخواین چندتا مسیر رو با اتوبوس برین باید توی تمام ایستگاه ها 20 دقیقه رو منتظر بمونین، یعنی این اتوبوس که میرسه به ایستگاه، اتوبوس مسیر بعدی همون موقع راه میفته!!!:دی...
پ.ن..:
هدف اصلی از نوشتن این مطلب این بود که بگم بدلیل مشکلات کامنت گذاشتن در این سیستم، به اینجا رفتم!!!...با عرض پوزش بابت این اسباب کشی، ایشالا اونجا راحت تر در ارتباط باشیم!!!؛)...
یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۹
یکشنبه 2 خرداد 1389
1. یه چند روزی بود که خیلی حس های عجیب با اتفاقات خوشایند و ناخوشایند برام پیش میومد ولی همونطوری که از بچگی تو نوشتن خاطرات تنبل بودم، نمیتونستم بیام اینجا بنویسم!!!...(با این جمله یاد ز. افتادم که چند وقت پیشها با یه حرص خاصی بهم گفت چقدر تنبلی!!!...انصافا دگرگونم کرد این حرفش!!!:دی...)
2. اومدن ِ نتیجه های درخشان بچه ها تو کنکور ارشد، به شدت دو دلم کرد برای موندن!!!...البته بماند که گیر دادن گشت پلیس برای نشستن با آقای(!) ف. تو ماشین در انتهای کوچه هم، از اون طرف عزمم رو جزم کرد!!!:دی...
3. دانشجوی شریف شدن مبارک باشه!!!؛)...
4. پیرهن صورتی دل منو بردی!!!:دی...
5. پرواز با دوستای خوب چه حس خوبی میده به آدم!!!؛)...
6. امتحانات میانترم تموم نشده، پایانترم شروع میشه!!!:(...
7. امیدوارم زودتر سرت خلوت شه که کلی سوال و حرف دارم!!!...
8. چه روز خوبی بود امروز!!!:)...
9. توی یه خانواده بدترین اتفاقی که ممکنه بیافته بازنشسته شدن پدر خانواده است!!!:دی...خدایا اون روز رو نیار!!!:ِدی...
10. این پست پینوشت نداره، چون شماره زدن بیشتر کیف میده!!!:دی...
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389
بعد از مدت 15 روزي که کامپيوترم خراب بود و درست شد، يه هفته اي هم سرگرم مهمونامون بودم، داييم اومده بود و اينبار قصد رفتن به اصفهان داشت که من هم همسفر شدم باهشون و بعد از برگشتن از سفر 3-4 روزي هم تهران با هم بوديم!!!...
خلاصه امروز صبح عازم مشهد شدن که از اونجا برگردن سر خونه زندگيشون!!!:دي... من هم موندم تنها با سه تا امتحان که از 5شنبه هفته ي بعد تا يکشنبه اش دارم!!!...
يه سري از دوستان هم امروز رفتن دماوند و من بدليل اينکه مهمانان سورپرايزي ديگه اي برام رسيدن که تا فردا پيشم ميمونن، نتونستم برم!!!...
پ.ن.:
دلم گرفته، نميدونم بخاطر تنها موندن تو خونه است يا چيز ديگه!!!...اين روزها لوح فشرده ي "ري را" از سهيل نفيسي رو توي ماشين گوش ميدم، جز آهنگهايي که دوست دارم تو اين آلبوم، "عاشقانه"ی احمد شاملوست:
"عشق را اي کاش زبان سخن بود!!!..."
برچسب ها:
احمد شاملو,
بیحوصلگی,
روزنوشت,
ری را,
سهیل نفیسی,
شعر
سهشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹
سه شنبه 7 اردیبهشت 1389
خب خدا رو شکر که رفع کدورت انجام شد و بلاگر به آغوش هموطنان ایرانی برگشت!!!:-؟...
دیروز سیستم مدیریت بلاگ که باز نمیشد و نمیشد بنویسم، کامپیوترم چند روزیه (10روز دقیقاً) که وقتی روشنش میکنم، صفحه نمایشش با مشکل روبرو میشه و هی ریستارت میشه، فکر میکنم مشکل از کارت گرافیکیه!!!...برای همین هم کلا نمیشه زیاد سراغ فناوری اومد و این مدت یک کم دارم کارای دیگه ام رو انجام میدم!!!...به اضافه ی نگاه کردن سریال گمشدگان!!!:دی...
الان هم از ترس اینکه دوباره کامپیوتر ریستارت کنه، مجبورم تموم کنم نوشتن رو و برم یه کاری رو که قرار بوده تو این هفته برای شرکت انجام بدم رو تموم کنم اگه خدا بخواد!!!...
پ.ن.:
امتحان میان ترم خاک هم دادم دیروز به سلامتی!!!...
یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389
چند روزیه همه دارن هی مینویسن، گفتم منم بیام بنویسم!!!:دی...
یه پیام کوتاهی برام اومده بود، خوشم اومد ازش، گفتم اونو بنویسم و برم که هم سریالم رو ببینم هم فردا امتحان خاک2 دارم!!!...
"واعظی پرسید از فرزند خویش، هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق، هم عبادت، هم کلید زندگیست!
گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست، آن هم ارمنیست!"
پ.ن.:
شنیدم دارن بلاگر رو میبندن در ایران، امیدوارم که شایعه و اشتباه باشه!!!...حیف میشه نوشته هامون!!!...
پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹
پنجشنبه 26 فروردین 1389
میگم عجب معضلیه این اضافه وزن!!!...
یه چند روزیه که تعدادی از دوستان رو میبینم که همگی دچار این مشکل هستن!!!:دی...از قضا دیروز هم که برای عرض تسلیت از دست دادن عزیزی به یکی از دوستان، قرار بود به یه مجلسی بریم من هم به این مشکل بر خوردم!!!:0...بعله این پست یک اعتراف هست به چاقی یا به قول خانم ز. اضافه وزن!!!:دی...
جریان از این قراره که ساعت 6 بعد از ظهر من از دانشگاه برگشتم خونه و میخواستم برای ساعت 7 برم به مجلس ختم، قرار بود ا. و پ. بیان دنبالم و من هم یه چرتی زدم تا بچه ها زنگ بزنن و بیدار شم آماده شم!!!...از قضا ترافیک زیاد بود و زنگ زدن که خودت بیا، دیر میشه، منم بیدار شدم کت و شلواری رو که 2ماهی میشد نپوشیده بودم برداشتم که بپوشم که چشمتون روز بد نبینه...موجبات خنده ی والده ی محترمه با دیدن صحنه ای که شلوار از زانوم بالاتر نمیومد فراهم شد!!!:دی...
خلاصه با یه سر و وضع نابسامانی این مجلس رو رفتیم ولی امروز مجبور شدم برم برای مراسمی که انشالله هفته ی بعد در پیش داریم یه دست کت و شلوار آماده بگیرم که اون رو دیگه نمیشه با هر لباسی رفت!!!...
خلاصه با اینکه میدونم ز. با خوندن این پست کلی خوشحال میشه که اعتراف کردم ولی مجبورم بگم که صبح که از خواب پاشدم رفتم و دوچرخم رو هم بیرون آوردم و دستی به سر و چرخش کشیدم که دیگه ورزش رو بغل کنم به سلامتی!!!:دی...
چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹
چهارشنبه 25 فروردین 1389
یه مدته میخوام بیام همینجوری بنویسم، وقت نمیشه!!!...
شاید بخاطر دیدن این سریال "گمشدگان" باشه که سال جدید شروع کردم به دیدنش چون دیگه فصل آخرش هم اومد و دیگه لازم نیست آدم منتظر بقیش باشه!!!:ِدی...
این روزها واقعا برای ف. ناراحتم ولی نه کاری از دستم بر می آد نه میتونم مثل خودش حرفی که باعث دلداری بشه بزنم...دیروز غروب هم که یه خبر بد گرفتم و حتی نتونستم بهش زنگ بزنم!!!...امیدوارم بشه کاری کرد!!!...
دیروز ظهری هم که با ف. حرف میزدم میگفت این بینظم نوشتن بلاگ خیلی بده، بخصوص اگه کسی بلاگت رو بخونه!!!...البته میدونم منظورش من نبودم ولی خب باعث شد فکر کنم، بعد هم به نتیجه ای نرسم و تصمیم بگیرم هر وقت که شد چیزی بنویسم، بنویسم!!!...مثل قبل!!!...(یکی از ویژگیهای مکالمات من و ف. اینه که نظرمون رو میگیم و آخر هم کار خودمون رو میکنیم!!!:ِدی...ولی به نظرم یه جور مشورت واقعیه!!!...)
پ.ن.:
سال عجیبیه امسال!!!...
شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸
سال نو مبارک...
پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۸
پنجشنبه 27 اسفند 1388
با تشکر از تمامی دوستانی که در این مدت ابراز تمایل برای کمک کردن و تموم شدن این داستان دنباله دار "من و لوسترها" کردن، امروز بالاخره تمیز کردن لوسترها در یک اقدام ضربتی به پایان رسید!!!:دی...
صبح پس از صرف "صبحانه ی آخر با حواریون!" (همون صبحانه ی آخر سال با دوستان) اومدم خونه و بعد از فرستادن پیام تبریک سال نو برای کل دوستانی که شماره هاشون رو داشتم، آخرین لوستر رو که مدت ده روزی میشه معطل من بود تمیز کردم و کل فعالیت های مفید امروزم رو با خریدن چند تا عیدی و کادو تولد مربوط به هفته اول، به پایان رسوندم!!!:دی...
پ.ن.:
فردا صبح عازم سفرم و المسافرُ کالمجنون!!!...وسایلم رو هم جمع نکردم...این مدت رو تا پایان هفته ی اول تعطیلات احتمالا دسترسی به اینترنت و اونترنت و موبایل و جی.پی.آر.آس و بقیه امکانات ندارم، البته سعی میکنم دم سال تحویل بیام اینورا اگه بشه، به هر حال اکه نشد، عید همتون مبارک، ایشالا یه سال خوب داشته باشیم...
لحظه ی تحویل سال ما رو فراموش نکنید!!!...
تا سال بعد، شاد باشید...
سهشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸
سه شنبه 25 اسفند 1388
امروز نزدیکای ظهر بود که رفتم طرف دبیرستان و فکر میکردم که تعطیل باشه ولی هم مدرسه باز بود و هم آقای مدیر و تعدادی از معلمها و ناظمها رو دیدم، خیلی خوشحال شدم وقتی بعد از نزدیک به چهارسال برگشتم و هنوز اونجا به اسم صدام میکردن!!!(نشانه ی خودشیرینی در ایام تحصیل ِ!!!:دی...)
معلم شیمی سال سوم و پیش دانشگاهیمون که هم دوره ی برادرم در دبیرستان البرز بود و بچه ها کیوان صداش میکردن رو هم دیدم...سر کلاس بود هرچی وایسادم پشت کلاس تا شاید بگه "استوکیومتری" و بخندم، نگفت و وقتی من رو پشت در کلاس دید اومد و گفت چه جالب همین پریروزا تو یادت بودم!!!...تو دلم گفتم خالیبند که گفت آره داشتم به خانومم میگفتم از بچه های قدیم این جیوار هر سال اس ام اس میزد و تبریک میگفت عید رو همین روزهاست که یه خبری ازش بشه!!!...دیدم نه مثل اینکه خالی نبسته بنده خدا...ادامه داد که آره به این قانون جذب دارم ایمان میارم که به هر چی فکر کنی اتفاق میفته!!!:دی...امان از این قانون جذب که داره همه گیر میشه!!!:دی...خلاصه قول شیرینی عروسیش رو هم که پارسال خبرش رو شنیده بودم بهم داد!!!...
ظهر هم قرار بود با بچه ها بریم عمو هوشنگ ناهار بخوریم که با امید رفتم تا اونجا ولی بنا به دلایلی قسمت نشد ناهار پیش بچه ها بمونیم!!!...
پ.ن.:
کلا روز و چهارشنبه سوری خوبی بود، چهارشنبه سوریتون هم مبارک!!!؛)....
برچسب ها:
دبیرستان علامه طباطبایی,
روزنوشت,
قانون جذب
جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸
جمعه 21 اسفند 1388
امروز با اینکه کلی آدم ویژه ای شده بودم و کلی کار انجام دادم ولی بازم این لوستر دم در خونه موند!!!...داستانی شده تمیز کردن این لوسترها!!!...
تازه امروز خودم و سایر اعضای خانواده رو هم شرمنده کردم و رفتم روکش صندلیهای ماشین رو که چند وقتیه تو فکر تعویضشونم عوض کردم!!!...خدا خیرم بده!!!:دی...البته آ. میگه این یعنی دیگه نمیخوای ماشین رو عوض کنی که فکر میکنم راست میگه!!!:ِدی...
بعد از چند وقت دیدن فیلمهای کوتاه و سریال و غیره، نشستم یه فیلم هم دیدم بالاخره، اونم فیلم آخر جکی چان، به اسم جاسوس ِ در ِ بغلی، کلی خندیدم البته که کیفیت کارهای قبلیش رو نداره چون پیر شده و بدل بجای خودش گذاشته ولی کلا خیلی دوسش دارم، کلی نایس-گای می باشد!!!:دی...
پ.ن.:
فردا قراره بعد از 3سال و نیم آرش رو ببینم اگه خدا بخواد و آریا هم اگه بیاد!!!...دم عیدی خوبه!!!...شاید یه سری هم به مدرسه زدیم...
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸
پنجشنبه 20 اسفند 1388
این چند وقته کلی اتفاقات جالب در طول روز میفته که مدام به خودم میگم شب میرم خونه اینو مینویسم ولی میام خونه اینقدر زیادن یادم میره کدوم رو میخواستم بنویسم و به خودم میگم این بود؟ نه این که جذابیتی نداشت!!!:دی...
امروز صبح با آ. رفتیم یه کلاس زبان که ف. خیلی تعریف میکرد و ز. هم داره میره برای تعیین سطح زبان!!!...چهاربخش بود (ریدینگ، لیسنینگ، رایتینگ و اسپیکینگ!!!...) اولی رو 41 از50، دومی رو 18 از 20 ، سومی رو نمره ندادن و برای چهارمی بهم گفتن تو زبانت خیلی خفنه ما اینجا استاد نداریم برات!!!:دی...ولی از جدی بگذریم، واقعا جالب بود که فقط از روی امتحان سخنرانی تعیین سطح انجام دادن و گیر آقایی که از من امتحان گرفت روی sهای سوم شخص بود!!!...منم که اصلا 4-5ساله گرامر نخوندم و حواسم نبود رفتم ترم 1!!!:دی...فکر کن!!!...ثبت نام که نکردم ولی یاد گرفتم که از این به بعد برای تعیین سطح حواسم به چیا باید باشه!!!:دی...
پ.ن.:
این خونه ی ما هنوز کامل تکونده نشده و باید فردا رو هم بتکونیم!!!:دی...
یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸
یکشنبه 16 اسفند 1388
این چند وقته اینقدر الکی تو فکرم که اصلا حال نوشتن هم نداشتم...میرسم خونه میرم دراز میکشم فکر میکنم با خودم تا خوابم میبره!!!...
ولی امروز تصمیم گرفتم دوباره خودم بشم(مثل قبل از این دو-سه هفته)، امیدوارم بتونم...
الان هم از اونجاییکه بیکار بودم تو دانشکده، اومدم کتابخونه و بعد از چند روز اومدم اینترنت دیدم دوستان لطف کردن و سراغ گرفتن...سعی میکنم دوباره بنویسم، البته تا روبراه بشم طول میکشه و تعطیلات نوروز میاد و احتمالا از سال بعد شروع کنم دوباره روزانه بنویسم فعلا تا آخر سال همینجوری مینویسم!!!...اگه هم بتونم روزانه بنویسم که بهتر!!!:دی...
پ.ن.:
فردا روز زنه، مبارک باشه!!!:دی...
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸
سه شنبه 11 اسفند 1388
امروز از ساعت 10 که استاد متره نیومد (هفته ی قبل گفته بود که نمیاد ولی من یادم رفته بود!!!...) تا ساعت 17 که کلاس بعدیم بود بیکار بودم ولی حوصله نکردم برم شرکت و تو دانشگاه و اطرافش چرخیدم...آ. و ز. هم کلاس بعد از ظهرشون تشکیل نشد و دلیل مضاعفی (بر تنبلی) شد برای نرفتن به شرکت...
شب ترافیک افتضاح بود و 2 ساعت تو ترافیک بودم و به کار دیگه ای نرسیدم بجز خواب!!!:دی...
پ.ن.:
این روزها حتی وقت نوشتن هم نمیکنم، فکر کنم بخاطر نزدیک بودن به عیده و حجم زیاد کارهای مونده!!!...
دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸
دوشنبه 10 اسفند 1388
وای این روزها حتی فرصت نمیکنم بیام اینجا بنویسم...
امروز صبح رفتم شرکت و ظهر هم کلاس داشتم و بعد از کلاس تقریبا تو ترافیک بودم تا ساعت 8 که رسیدم خونه، ا. و ش. اومده بودن یه سری از وسایلشون رو ببرن و تا وسایل اونا رو بردیم ساعت 11 بود که رفتم پیش بچه ها که رفته بودن به هوای پیاده روی کافیشاپ!!!:دی...دیگه تا اونها هم یک سری سر مسافرت هفته ی قبل بهم گیر بدن، تقریبا ساعت از 12 گذشته بود که برگشتم خونه...
فردا صبح باید برم دانشگاه تا شب کلاس دارم!!!...
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸
شنبه 8 اسفند 1388
جای همه ی دوستان خالی این چند روز تهران نبودم...
یه مسافرت خوب با 6 تا از دوستان خوب که خیلی خوش گذشت و تجربه ای شد و خاطره ای!!!...
از گوش دادن به حرف های شهرام و گفتن "کنسرو ماهی تن" بجای "تن ماهی" تا دوچرخه سواریها و تشکرهای قبل از غذا خوردن!!!:دی...
در کل جای بقیه ی دوستان هم خالی بود...
تفریحات تموم شد و برگشتیم، اون هم توی شلوغی و ترافیک های دم عید!!!...ایکاش میشد فقط تفریح کرد!!!:دی؛)...
پ.ن.:
این چند روز ا. و پ. هم تهران نبودن و ا. و ش. هم اسباب کشی داشتن و دست تنها بودن ولی در عوض خوب سوغاتی گرفتن!!!:دی...
سهشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸
سه شنبه 4 اسفند 1388
فردا امتحان فولاد رو میدم بالاخره و راحت میشم...
فردا شب هم دارم میرم مسافرت، نمیرسم چند روز بنویسم، یه 3-4 روزی فقط استراحت...
الان هم چون درسم تموم نشده میرم بخونم!!!...
برگردم مینویسم...
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۸
دوشنبه 3 اسفند 1388
امروز بالاخره بعد از نزدیک به یک ماه رفتم سرِ کار!!!...تصمیمم اینه که از هفته ی دیگه، بعد از امتحانم، مرتب تر (از لحاظ زمانی) برم شرکت، گوش شیطون کـَـر!!!:دی...
قسمتی از بحثی که سر ناهار داشتیم راجع به خوش بینی و بدبینی افراد بود و مهندس ل. که از قضا جز افراد بدبینه عبارتی رو گفت که فکر کنم شنیده باشید: یک فرد خوشبین هواپیما رو اختراع میکنه و یک فرد بدبین چترنجات رو!!!...و نتیجه بر این شد که وجود افراد خوش بین و بدبین هر دو در یک گروه لازمه البته با نسبت 9 به 1 از نظر دکتر ن. و از نظر ا. این نسبت خوش بینها به بدبینها 5 به 1 باید باشه و 4 نفر هم خنثی لازمه!!!:دی...
بعد از ظهر هم باید فولاد میخوندم که تغییر زمان کلاس خاک2 برنامه ریزیم رو برای طول ترم بهم ریخت و حواسم پرت شد و بهانه ای برای نخوندن فولاد!!!...دعا کنید فردا بخونم و امتحانم رو خوب بدم!!!...
پ.ن.:
چند وقتیه به یه دوستی قول دادم کاری براش انجام بدم ولی نمیرسم!!!...اینجا رو نمیخونه ولی امیدوارم حس نکنه که دیشب که نتونستم جوابش رو بدم برای اینه که دارم میپیچونمش!!!:دی...
یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸
یکشنبه 2 اسفند 1388
طی اتفاقاتی که شب گذشته و امروز صبح افتاد سعی کردم ناراحت بشم...تا ظهر ناراحت بودم دیدم هی داره اتفاقات بدتر میفته!!!(قانون جذب)...بیخیال شدم...بقیه ی روز خیلی بهتر شد، یعنی تقریبا مشکلاتی که داشت پیش میومد، حل شد...خیلی هم ساده حل شد!!!:دی...
چهارشنبه امتحان فولاد دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم بخونم!!!...یعنی اصلا انگار نه انگار که امتحان دارم، یادم میره باید درس بخونم...
بعد امتحان فولاد دو-سه روز میرم مسافرت...برنامه ریزی این سفر هم داستانیه!!!:دی...
پ.ن.:
هنوز هم نمیتونم زیاد بنویسم...یه جورایی شبیه کوری شده!!!...همه ی دوستان با این مشکل روبرو هستن!!!...باید به مدت استراحت کنم... ولی فعلا همینجوری مینویسم که مقاومت کرده باشم!!!:دی...
اشتراک در:
پستها (Atom)
